داستان زن باهوش
داسـتــــــــــــــان زن بـــــــــــــاهــــــــوش
در منطقه ای حادثه ای رخ داده بود و نیروهای کمکی برای نجات افراد سریعا با هلیکوپتر
عازم آن منطقه شدند .
هلیکوپتر به محل حادثه رسید و ریسمانی را برای نجات افراد به پایین انداخت ،
در آن محل یک زن و تعدای مرد حضور داشتند که به ریسمان هلیکوپتر چنگ زدند،
هلیکوپتربلند شد و کمی از منطقه دور شد که خلبان احساس کرد وزن هلیکوپتر سنگین است و
یکی از آنها باید فداکاری کند و برای نجات جان بقیه ریسمان را رها کند.
کمک خلبان موضوع را به آنها گفت ، همگی آنها به هم نگاه میکردند و به دنبال
فرد فداکاری بودند که خود را برای نجات جان بقیه رها کند
ناگهان زنی که در میان آنها بود شروع به سخن کرد و چنین گفت :
(( ما زنها تمام زندگیمان را صرف فداکاری برای مردها کرده ایم .
از درد و رنج زایمان گرفته تا تربیت فرزندان و اداره کردن خانه و .... بنابراین نگران نباشید ،
اینجا هم من فداکاری میکنم و برای نجات جان شما خودم را فدا میکنم....))
مردها که چشمانشان پر از اشک شده بود و از این همه فداکاری احساساتشان
به شدت تحریک شده بود ، همگی دستهایشان را از ریسمان رها کردند ، که برای زن دست بزنند که ......
و زن لـبـخـندی زد و به سلامت به مقصد رسید.
بیگناه اما همیشه محکوم