اگر دستم رسد بر چرخ گردون

اگر دستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که این چین است و آن چون

یکی را میدهی صد ناز و نعمت

یکی را نان جو آلوده در خون

 

واژه ها از بیان سپاس من ناتوانند


Words are powerless to express my gratitude
واژه ها از بیان سپاس من ناتوانند

متن انگلیسی و ترجمه فارسی آموزش زبان نصرت 2 به صورت کاملا رایگان

دوستان عزیزی که متن انگلیسی و ترجمه فارسی آموزش زبان نصرت 2 رو لازم دارید

میتونید وارد این کانال تلگرام شوند و به صورت کاملا رایگان همه درسها رو دانلود کنید

 

https://telegram.me/Amoozeshezabanenosrat2

مادر

از مرگ نمی ترسم
من فقط نگرانم
که در شلوغی آن دنیا
مادرم را پیدا نکنم …

خرید معجزه


داستان خریدن  معجزه


وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود، شنيد كه پدر ومادرش درباره برادر كوچكترش صحبت مي كنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست، سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترك پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي كرد، ولي داروساز توجهي نمي كرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترك جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!
دختـرك توضيح داد: برادر كوچك من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد كه فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من كجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترك پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترك پول ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فكـر مي كنم اين پول براي خريد معجزه برادرت كافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر مي كنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد ، دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي، پدر نزد دكتـر رفت و گفت: از شما متشكـرم، نجات پسرم يك معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟

دكتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود كه پرداخت شد

آنیـــتــــــــــا

آنیتا ، دختر کوچولوی بابایی

  


انسانهای بزرگ

انسان های بزرگ  دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است.


عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. 


دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.       

 

اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

 

عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

 

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.

 

انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید.  یكشنبه: راه می رود.  دوشنبه: عاشق می شود.  سه شنبه: شكست می خورد.  چهارشنبه: ازدواج می كند.  پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.  جمعه: می میرد

پس بیا تا قدر یکدیگر را بدانیم...

عشق هدیه خداوند....


غرور هدیه شیطان است و عشق هدیه خداوند


و ما هدیه شیطان را بهم می دهیم ولی


هدیه خداوند را از یکدیگر پنهان می کنیم


زندگی با همه تلخيها ؛ شيرين است


قلمت را بردار

بنويس از همه خوبيها

زندگی؛ عشق ؛ اميد

و هر آن چيز که بر روی زمين زيبا هست

گل مريم,گل رز

بنويس از دل يک عاشق بی تاب وصال

از تمنا بنويس

از دل کوچک يک غنچه که وقت است دگر باز شود

از غروبی بنويس

که چو ياقوت و شقايق سرخ است

بنويس از لبخند

از نگاهی بنويس

که پر از عشق به هر جای جهان می نگرد

قلمت را بردار

روی کاغذ بنويس

زندگی با همه تلخيها ؛ شيرين است


عجب صبري خدا دارد !

 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول .. كه اول ظلم را مي‌ديدم از مخلوق بي‌وجدان ،

جهان را با همه زيبايي و زشتي، به روي يكدگر ، ويرانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

...


اگر من جاي او بودم ، كه در همسايه صدها گرسنه ،

چند بزمي گرم عيش و نوش مي‌ديدم ،

نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پيمانه می ‌كردم

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم يكي عريان و لرزان

ديگري پوشيده از صد جامه رنگين، زمين و آسمان را

واژگون مستانه می ‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، نه طاعت مي‌پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمايان سجده  صد نامه می ‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، براي خاطر تنها يكي

مجنون صحراگرد بي‌سامان هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو

آواره و ديوانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم، به عرش كبريايي با همه صبر خدايي

تا كه می ‌ديدم  عزيز نابجايي ناز بر يك ناروا گرديده ، خواري می ‌فروشد

گردش اين چرخ را وارونه بی ‌صبرانه می ‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم ، كه مي‌ديدم مشوش عارف و عامي

ز برق فتنه اين علم عالم‌سوز مردم‌كش ، به جز انديشه  عشق و  وفا ،

معدوم هر فكري در اين دنياي پرافسانه مي‌كردم.

عجب صبري خدا دارد !

چرا من جاي او باشم ؟!

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشای  زشتكاريهای  اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم ، يك نفس كي عادلانه سازشی  با جاهل و فرزانه مي‌كردم

عجب صبري خدا دارد !


عجب صبري خدا دارد !

داستان زن باهوش

 

داسـتــــــــــــــان زن بـــــــــــــاهــــــــوش

 

در منطقه ای حادثه ای رخ داده بود و نیروهای کمکی برای نجات افراد سریعا  با هلیکوپتر

عازم آن منطقه شدند .

هلیکوپتر به محل حادثه رسید و ریسمانی را برای نجات افراد به پایین انداخت ، 

در آن محل یک زن و تعدای مرد حضور داشتند که  به ریسمان هلیکوپتر چنگ زدند،

هلیکوپتربلند شد و کمی از منطقه دور شد که خلبان احساس کرد وزن هلیکوپتر سنگین است و

یکی از آنها باید فداکاری کند و برای نجات جان بقیه ریسمان را رها کند.

کمک خلبان موضوع را به آنها گفت ، همگی آنها به هم نگاه میکردند و به دنبال

فرد فداکاری بودند که خود را برای نجات جان بقیه رها کند

ناگهان زنی که در میان آنها بود شروع به سخن کرد و چنین گفت :

(( ما زنها تمام زندگیمان را صرف فداکاری برای مردها کرده ایم .

از درد و رنج زایمان گرفته تا تربیت فرزندان و اداره کردن خانه و ....  بنابراین نگران نباشید ،

اینجا هم من فداکاری میکنم و برای نجات جان شما خودم را فدا میکنم....))

مردها که چشمانشان پر از اشک شده بود و از این همه فداکاری احساساتشان

به شدت تحریک شده بود ، همگی دستهایشان را از ریسمان رها کردند ، که برای زن دست بزنند که ......

و زن لـبـخـندی زد و به سلامت به مقصد رسید.

 

دلــــــــــــم مـیـخـــواســت

 

دلم میخواست : دنیا خانۀ مهر و محبت بود

دلم میخواست : مردم، در همه احوال با هم آشتی بودند.

طمع در مال یکدیگر نمیکردند

کمر بر قتل یکدیگر نمیبستند.

مرادِ خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند،

از این خون ریختن ها ، فتنه ها ، پرهیز میکردند،

چو کفتاران خون آشام ، چنگ و دندان تیز نمیکردند!

 

( فریدون مشیری )

زندگی...

 

 

شاید زندگی اون جشنی نباشه که آرزویش رو داشتی

 

اما حالا که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص

 آبشار آب سفید

نــــوروز۱۳۸۸ مـبــــــــارک

هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز

ز کـــوی يـــــــــار می آ يد نــسيــــم بــــــاد نـــــــــــــوروزی

عید شما مبارک

از ايـــن بــــاد ار مــدد خـــواهـی چــــراغ دل بـــــرافــــروزی

  نــــوروز۱۳۸۸ مـبــــــــارک

 

نوروزتان مبارک

زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است

 

آنگاه که ضربه های تيشه زندگی را بر ريشه آرزوهايت

 

 

 حس ميکنی  به خاطر بياور که؛

 

 

زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است

 

TinyPic image

 

می دونستی اشک از لبخند با ارزش تره ؟

 

می دونستی اشک از لبخند با ارزش تره ؟

چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی

 اما فقط واسه کسی اشک می ریزی که نمی خوای از دستش بدی

 

ماهیچال

نمیدانم پس از مرگم چه خواهم شد

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهم شد

 نمیخواهم  بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

 گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و

 او یکریز و پی در پی , دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر سازد

 بدینسان بشکند دایم سکوت مرگبارم را

 عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد

بــوســــــــــه

  بوسه

بوسه اسم است...چون عمومی است

بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدی

بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند

 بوسه ضمیر است...چون از قید انسان خارج نیست

بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل میکند

بوسه

خداوند به سه طریق به دعاها جواب میدهد

 

خداوند به سه طریق به دعاها جواب میدهد

او میگوید آری و آنچه میخواهی به تو میدهد

او میگوید نه و چیز بهتری به تومیدهد

او میگوید صبر کن و بهترین را به تو میدهد

 

آدمي دو قلب دارد

آدمي دو قلب دارد.

قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.

قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد

همان كه گاهي مي شكند

گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد

گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه

و گاهي هم از دست مي رود...

با اين دل است كه عاشق مي شويم

با اين دل است كه دعا مي كنيم

با همين دل است كه نفرين مي كنيم

و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...


اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.

اين قلب اما در سينه جا نمي شود

و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد

اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد

سياه و سنگ هم نمي شود

از دست هم نمي رود


زلال است و جاري

مثل رود و نسيم

و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند

بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند

وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد

وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...

اين قلب كار خودش را مي كند

نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت

نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي


و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند

به خاطر قلب ديگرشان

به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند....

گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهند ....

 

گدایان بهر روزی طفل خود را کور میخواهند

 

طبیبان جملگی مخلوق را رنجور میخواهند

 

تماتم مرده شویان راضیند از مرگ انسانها

 

بنازم مطربان راه که خلق مسرور میخواهند

مادرم شب همیشه شونه هاتو کم میارم

 مادرهیچ گاه محبت هایت را فراموش نمی کنممادر


منتظرم تا دوباره روی چون ماهت را در آن دنیا ببینم


مادرم مادر مادرم

مادرم شب, همیشه شونه هاتو کم میارم

خاطره ها....

روزها ميگذرند
 
 عشق هاميميرند
 
 رنگها رنگ دگر ميگيرند
 
 و فقط خاطره هاست
 
كه چه تلخ و شيرين
 
 دست ناخورده به جاي مي مانند
 
 زندگي شوق تمناي همين خاطره هاست...
 
خاطره ها

دعایم کن

 

دعایم کن

ای کاش...

 

کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند

تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند

 سادگی، مهر و صفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند

 اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب

کاش روزی چشمهامان باصداقت می شدند

 گاهی از غم می شود ویران دلم

ای کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند

 

بیگنـــــــــــــــــــــاه اما همیشه محـکــــوم

 

بیگنـــــــــــــــــــــاه اما همیشه محـکــــوم

 

 

دلا ياران سه قسم اند گر بدانی

 

 

 

TinyPic image

 

 

 

 

 دلا ياران سه قسم اند گر بدانی

 

 

 زبانی اند و نانی انـد و جـانی

 

 

  به نـانی نان بده از در برانـش

 

 

  تو نيـکی کن به ياران زبـانی

 

 

 وليـکن  

 

 

 يـار جـانی را نگهدار به پـايش جـان بده تا می توانی

 

 

 

خدايا مگذار.....

 

خدايا مگذار.....

مثل شقايق زندگي کن، کوتاه اما زيبا

 

مثل شقايق زندگی کن

مثل شقايق زندگی کن، کوتاه اما زيبا

 


مثل پرستو کوچ کن، فصلي اما هدفمند


مثل پروانه بمير، دردناک اما عاشق

 

مثل شقايق زندگي کن، کوتاه اما زيبا،

خداحافظی

 

خداحافظی